آغاز دوست داشتن 8
نوشته شده توسط : mama3

پرند گفت: از همین اول معرفی می کنم سارا جان عمه نرگسم هستن.
سارا دستش را فشرد و گفت: تعریف شما را زیاد شنیدم.
-پرند لطف داره.
-زن عمو مژگانم.
-همیشه دلم خواسته از سوپ های خوشمزه اتون بخورم.
پرند خندید و گفت: زن عمو من...
-خوشحال می شیم تشریف بیارید در خدمت باشیم.
سارا با شیطنت گفت: چشم اگه پرند منو بیاره البته نه برای سوپ.
-عمه مهری.
-تعریف شما رو زیاد شنیدم.
-پرند به من لطف داره.
-مامانم رو هم که می شناسی.
-خوبین خاله؟
-تو چطوری؟مامان چطوره؟
-خوب هر دوتامون.
-عمو حجت.
-خوشوقتم اقا.
-به همچنین.
-عمو فرهاد.
-پدر سهیلا خانم و اقا فرزین و...
کمی فکر کرد.پوریا گفت: اقا پوریا.
همه به خنده افتادند.سارا هم خندید و ادامه داد: اقا پوریا خوشوقتم.
-منم خوشوقتم.
-بابا رو که می شناسی؟
-خوبین عمو؟
-بابا چطوره؟
-خوبه گفت بهتون بگم مشتاق دیدار اقای نوری.
-از طرف من بهش بگو افتخار نمی دین اقای سلیم.
-عمو مهدی.
-از اشناییتون خوشوقتم.
-ممنون منم خوشوقتم.
-اما بقیه نادره دختر عمه ام هستن.
سارا دستش را به گرمی فشرد و گفت: احساساتی و زود رنج درست گفتم پرند؟
اقای نوری گفت: مثل اینکه پرند حسابی پته ها رو ریخته رو اب.
-تقصیر پرند نیست من زیادی فضولم.
-اختیار دارید خانم.
-سهیلا دختر عموم.
-تعریف شما رو که زیادتر از بقیه شنیدم.اون قدر زیاد که تقریبا بهتون حسودیم می شه.
-پرند حتما به من لطف داره.
-من واقعیت رو گفتم ناصر پسر عمه ام.
-خوشحالم که با شما اشنا می شم.
-برای ما هم باعث افتخاره.
-پوریا پسر عموم.
-بله با ایشون که از قبل اشنا شده بودم حالتون خوبه؟
-بله...بله...بهتر شدم.
سارا لبخند موذیانه زد.پرند ادامه داد: مهیار پسر عمه ام.
-خوشوقتم.
-ممنون.
پرند که سردی مهیار را دید به سرعت گفت: فرزین پسر عموم.
-اقای مهندس درس تموم شد؟
-بله خدا رو شکر.
-بهتون تبریک می گم.
-ممنون.
-و مهسا دختر عمه ام.
-خوشوقتم خانم.
-من خوشوقتم.
همه نشستند و سکوت بر همه جا سایه افکند.پرند به ارامی پرسید: چه خبر؟
-ناراحت که نشدی اومدم؟
-معلومه که نه خیلی هم خوشحال شدم.
سارا باصدای بلندتری گفت: من معذرت می خوام که تو مهمونی خانوادگی شما شرکت کردم.اون هم بی دعوت.
پونه گفت: این حرفا چیه عزیزم تو از خودمونی.
-لطف دارید خاله راستش دوشنبه تولد منه می خواستم پرند رو دعوت کنم و این مهمونی خانوادگی بهونه ای شد که از بقیه هم خواهش کنم تشریف بیارن.یه جمع دوستانه اس خوشحالم می شم که اقوام پرند هم تو مهمونی من حضور داشته باشند.
پوریا گفت:
-واسه ما مایه افتخاره.
همه ریز خندیدند.سهیلا چشم غره ای به پوریا رفت و گفت:
-حتما می اییم برای ما باعث افتخاره.
اقای توفیقی پرسید:
-ما هم دعوتیم؟
-خوشحال می شم تشریف بیارید ولی ممکنه با ما جوونه حوصله اتون سر بره.
اقای نوری خندید و گفت:
- این یعنی این که پیر شدی پسر خوب.
سارا گفت: قصد من این نبود که...
اقای عظیمی خنده زنان گفت:
-دیگه حرفتو زدی سارا خانم.
-من متاسفم.
اقای نوری گفت:
-سربه سرت می ذارن عمو به دل نگیر.
-به هر حال عذر می خوام قصد توهین نداشتم.
-توهینی هم در کار نبود عمو جان واقعیت بود.
سارا گفت: من رو بیشتر از این شرمنده نکنید.
مهری خانم گفت: مظلوم گیر اوردید؟سربه سرت می ذارن اهمیت نده.
پوریا گفت: بله سربه سرتون می ذارن.
سارا کمی این پا و اون پا کرد و بلند شد.پرند با تعجب پرسید: کجا؟
-نه دیگه بیشتر از این مزاحم نمی شم.
پونه گفت: این حرفا چیه؟بشین خاله.
صدای تعارف کردن از هر طرف بلند شد.سارا نگاهی به مهیار انداخت و گفت: چشم.
اقای نوری گفت: پرند عزیزم می خوای بچه ها رو ببر تو اتاقت راحت باشید.
پرند لبخندی زد و گفت: بله.
سارا با لحنی معترض گفت: نه من اینجا راحتم.
نادره بلند شد و گفت: بریم تو اتاق بهتره.
سهیلا و مهسا هم بلند شدند.پوریا چشم غره ای به انها رفت و پرند با شیطنت گفت: بریم تو اتاق من!
سارا هم بلند شد.پوریا دستش را به نشانه تهدید پرند بالا اورد و تکان داد و پرند که پشت سر همه بود به پوریا زبان درازی کرد و همه خندیدند.ناصر گفت:
-خانما اجازه می دن ما هم بیاییم.
پیش از ان که کسی دهان باز کند سارا گفت:
-خواهش می کنم.
پوریا به سرعت بلند شد و گفت:
-این عالیه!
ناصر هم بلند شد پرند چهره در هم کشید.ناصر بی توجه به او گفت:
-شما نمی ایید؟
فرزین نگاهی به مهیار انداخت و گفت:
-شما برید.
بچه ها وارد اتاق پرند شدند.نادره و مهسا بر لبه تخت نشستند.سارا روی صندلی و پوریا و ناصر و سهیلا روی زمین. اخرین نفر پرند بود که با استکان های چای وارد اتاق شد.پوریا معرکه گرفته بود.پرند سینی را مقابل سارا گرفت.سارا اشک چشم هایش را پاک کرد و همان طور که استکان چای را بر می داشت گفت: پرند جون پسر عموت خیلی شیطونه.
پوریا دستش را روی سینه گذاشت و گفت: من مخلص شمام.من نوکرتونم من...
پرند تشر زد: بسه دیگه پوریا.
سارا گفت: چقدر با مزه اس.
و با صدای بلند خندید.اقای عظیمی گفت: به گمونم پوریا معرکه گرفته.
اقای نوری گفت: پسرم به باباش رفته.
صدای خنده از اتاق پرند قطع نمی شد.فرزین دودل بود که برود یا نه . منتظر بود مهیار اشاره ای کند و مهیار بی خیال از شرکت و کارهایش می گفت.
پونه گفت: سارا واقعا سرزنده اس دوستی اون واسه پرند غنیمته.روحیه ادمو عوض می کنه.
پوریا هیجان زده گفت: به من گفت بامزه...به من!
سهیلا تشر زد: پوریا!
و نادره در حالی که به خاطر خنده های سارا به شدت می خندید گفت: پوریا رو.
پرند هم به خنده افتاد.فرزین دل دل می کرد که برود یا نه.بلند شد و به طرف اتاق پرند به راه افتاد مهیار نگاهش کرد.فرزین وارد اتاق شد.
ناصر گفت: بفرما اینجا مهندس جان.
فرزین کنار پرند نشست و گفت: مزاحم که نیستم؟
سارا خنده کنان و بریده بریده گفت: ال...بته...که...نه...می گفت...تی.
پوریا گفت: جای شما پر با کله رفتم تو جوب پر از اب. فکرشو بکنید زیر بارون توی جوب اب وسط خیابون ولی عصر.
سارا پرسید: شما خاطره خوشمزه ندارید اقای مهندس؟
فرزین در حالی که لبخند به لب داشت جواب داد: نه اونقدری که پوریا داره.
ناصر گفت: خاطرات فرزین خان همه مربوط به درس و دانشگاست.
پوریا گفت: مهندس از ما بهترونه بابا گروه خونش به ما نمی خوره.
فرزین محجوبانه گفت: نه فقط من زندگیم به شلوغی زندگی تو نیست.
سارا گفت: پوریا می شه خودت تعریف کنی.
-نوکرتم هستم.
سارا مشتاقانه به پوریا چشم دوخت و پوریا که جایی برای عرض اندام پیدا کرده بود دوباره با حرارت شروع کرد به تعریف خاطرات گذشته اش.صدای خنده سارا بلند تر از بقیه صداها در خانه می پیچید.
نرگس خانم گفت: پوریا حسابی به وراجی افتاده.
مهری خانم با خنده گفت: بچه یک هفته بیشتره داره جز می زنه و سارا سارا می کنه.
همه به خنده افتادند.مهیار بلند شدو گفت: تا من نباشم پوریا از بالای منبر پایین نمی اد.
و به طرف اتاق به راه افتاد.اقای نوری گفت: سربه سرش نذاریها داره دل می بره.
و دوباره همه به خنده افتادند.مهیار لبخند به لب وارد اتاق شد.همه سرها به طرف او چرخید.گفت: چه خبره معرکه گرفتین؟
سارا گفت: می خواستیم شما رو بکشیم تو اتاق.
قلب سهیلا لرزید.لحن سارا ان قدر نرم و طناز بود که پشت پرند هم لرزاند.پوریا که با امدن مهیار ارام شده بود گفت: خاطرات پسر عمه ام از خاطرات منم بامزه تره.
سارا گفت: خوشحال می شم اگه واسه امون از خاطراتشون بگن.
مهیار در سمت دیگر پرند نشست و گفت: من ترجیح می دم شنونده باشم.تعریف کن پوریا.
-اختیار دارید!
-تعریف کن من که غریبه نیستم.
سارا نگاه طنازی به مهیار انداخت و گفت: بگو پوریا رفتی تو جنگل...
سهیلا رنگ پریده و پریشان به مهیار نگاه کرد.مهیار زیر گوش پرند گفت: دوستت خیلی زود با همه پسر خاله میشه.
لبخند روی لبهای پرند ماسید.با حالتی جدی جواب داد: بله سارا خونگرمه خیلی زیاد!
-کاش بعضی ها ازش یاد می گرفتن.
پرند با تعجب نگاهش کرد.مهیار بی توجه به حال او به خنده افتاد و گفت: پوریا از اون روزی که اومدی شرکت ما واسه خانم بگو.
همه به خنده افتادند.سارا گفت: باید واسه ام تعریف کنی.یالله یالله.
-چشم بانوی من.
فرزین گفت: باید دوستت رو زودتر به ما معرفی می کردی پرند.
مهسا هم خنده کنان گفت: شما باعث می شید حوصله ادم سر نره.
سهیلا لبخندی تصنعی زد و به کف اتاق خیره شد.
به خود که امد ساعت نزدیک یک بود و وقت ناهار اصرارشان برای ماندن سارا بی فایده بود.گفت: تو خونه گفتم زود میرم.زود هم میام.ولی پوریا اون قدر بامزه اس که اصلا نفهمیدم وقت کی گذشت.خیلی هم بهم خوش گذشت . امیدوارم همه اتون رو روز دوشنبه ببینم.
پرند تا دم در همراهش رفت.سارا گفت: فامیلای خوبی داری.
-اونام معتقد بودن دوست خوبی دارم.
-اونا که لطف دارن مزاحم شدم پرند جان باید ببخشی.
-سارا ! وقتی این جوری باهام حرف می زنی احساس غریبگی می کنم.
-دوشنبه منتظرتم زودتر از بقیه بیا باشه؟
-قول نمی دم.چون فکر می کنم بچه ها هم بخوان بیان.
-فکر یعنی چی؟من دعوتشون کردم.قول می دی همه رو بیاری؟
-خودشون باید بیان.
-اگه تو بگی من اصرار داشتم همه اشون بیان قبول می کنن.در ضمن من که فامیل نزدیک ندارم.تنها فامیل نزدیک من تویی تو با فامیلات.
-دیگه هندونه زیر بغلم نذار.
-هندونه نیست دختر جان نزدیک ترین فامیل من نوه ی عموی پدرمه.
پرند خندید و گفت: بسه دلم واسه ات کباب شد باشه.
سارا گونه پرند را بوسید و گفت: تا دوشنبه.
-تا دوشنبه.
سارا به طرف اتومبیلش رفت.هنوز چند قدمی نرفته بود که برگشت و گفت: مخصوصا مهیار رو قول می دی؟
خنده از روی لبهای پرند محو شد.سعی کرد خود را جمع و جور کند جواب داد: قول می دم.
سارا دستش را در هوا تکان داد و به طرف اتومبیلش رفت.پرند دور شدنش را تما شا کرد و زیر لب گفت: بیچاره پوریا ...مهریار!
سلانه سلانه از پله ها بالا رفت.در را که باز کرد پوریا به طرفش امد و پرسید: در مورد من حرفی نزد؟
پرند نگاهش کرد.پوریا گفت: از رفتارش که معلوم بود از من خوشش اومده.چیزی به تو نگفت؟
نگاه پرند از کنار پوریا گذشت و به سهیلا که مغموم و گرفته در فکر فرو رفته بود خیره ماند.
فصل یازدهم
پوریا برای چندمین بار به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-پرند تو رو خدا زود باش.
مهیار لبخندی از روی استهزاءزدو گفت:
-احمقانه اس کارمو تعطیل کردم واسه خاطر یه غریبه.
مهسا گفت:
-اگه نمی خواستی نمی اومدی.
ناصر گفت:
-اخه پرند جون اصرار داشتن همه بیان!
مهیار جواب داد:
-من به خاطر سارا خانم اومدم نه اصرار پرند.
فرزین کمی روی مبل جابه جا شد و گفت:
-بهتره با همدیگه مودب رفتار کنیم.ما داریم می ریم یه جای غریب.
پوریا زیر لب گفت:
-تو یکی دیگه خفه شو.
وتقریبا فریاد زد:
-پرند تو رو خدا بیا بیرون.
پونه خندید و گفت:
-بهتره بهش اهمیت ندی اون گاهی وقتا واقعا لجباز می شه.
سهیلا گفت:
-ما چندان عجله ای هم نداریم.
نادره گفت:
-پس چرا این قدر زود اومدیم؟
مهیار خندید و گفت:
-اخه عجله نداشتیم.
و به پوریا اشاره کرد.پوریا گفت:
-هر چی دلتون می خواد بگین من اهمیت نمی دم.
در باز شد و پرند در استانه در پدیدار شد.پوریا گفت:
-خدا رو شکر اومدی.
پرند ساکی را در دست جابه جا کرد و گفت:
-دیر نشده به موقع می رسیم.
مهیار بلند شد و گفت:
-فکر می کنم بهتره عجله کنیم.
و از پونه خداحافظی کرد و به راه افتاد.بچه ها هم یکی یکی از پونه خداحافظی کردند و به دنبال مهیار به راه افتادند. سهیلا بسته ها را برداشت و گفت:
-هیچ کس عادت نداره تو این فامیل کارای خودشو انجام بده.
پونه به خنده گفت:
-تو اونا رو لوس کردی زن دایی.
-می دونم اما کاریشم نمی تونم بکنم.
پرند اخرین نفری بود که از در بیرون رفت.مهیار پشت فرمان اتومبیلش نشسته بود.مهسا و ناصر و نادره سوار اتومبیل او شدند.پرند هم پشت فرمان اتومبیل اقای نوری نشست و سهیلا و پوریا و فرزین در کنارش جای گرفتند و حرکت کردند.مهسا گفت:
-من نمی فهمم چرا باید حتما به این جشن تولد بریم.
نادره گفت:
-ما دعوت شدیم زشت بود اگه رد می کردیم.
ناصر گفت:
-بهتره بگی به ما تعارف کردن و ما قبول کردیم.
-ولی سارا واقعا ما رو دعوت کرد.
مهیار گفت:
-اون واقعا دختر زرنگی بود.
ناصر پرسید:
-چطور مگه؟
پوریا با شعف جواب داد:
-مگه ندیدی چه جوری نگام می کرد.من می دونم اونم از من خوشش اومده.
پرند گفت:
-سارا به همه این جوری نگاه می کنه.
فرزین گفت:
-منم با پرند موافقم.نگاه کردن که دلیل نمی شه.
سهیلا گفت:
-بله با نگاه کردن نمی شه چیزی رو به کسی فهموند.
پرند با خنده گفت:
-می خوای من باهاش صحبت کنم؟
-من که از خدامه.
-باهاش حرف می زنم.
-کی؟
-دیگه روتو زیاد نکن گفتم باهاش حرف می زنم.
-قربون دختر عموی گلم بشم.
فرزین با تشر گفت:
-پوریا!
پرند خنده کنان گفت:
-هیجان زده شدی؟
-داره قند تو دلم اب می شه.
-هی زیاد به خودت امیدواری نده.
-من مطمئنم همه چیز درسته.
فرزین گفت:
-تو واقعا این بار جدی هستی؟
-یعنی شماها باور نمی کنید؟
فرزین گفت:
-تو ادمو می ترسونی.
ناصر گفت:
-ولی من در مورد خودم این جوری فکر نمی کنم.
مهسا گفت:
-منم بدم نمی اد حال این دختره گرفته شه.
مهیار پرسید:
-مگه پرند چیکارت کرده؟
ناصر با کنایه گفت:
-نکنه می خوای ازش حمایت کنی؟
-اینجا بحث حمایت نیست مشکل من و پرند تعریف شده اس اما شما چی؟تو یا مهسا؟
مهسا گفت:
-مشکل منم تعریف شده اس منتهی واسه خودم.
ناصر با خنده گفت:
-منم وضعیتم عین وضعیت مهساست.
نادره گفت:
-شما هر دو تاتونم اشتباه می کنید.
مهیار گفت:
-منم موافقم.
ناصر با تمسخر گفت:
-مثل اینکه تو واقعا داری از پرند طرفداری می کنی؟
-بهت گفتم موضوع این نیست.
پرند پرسید:
-پس موضوع چیه؟
فرزین گفت:
-بابا می خواد واسه ام یه جشن فارغ التحصیلی بگیره.
-این که عالیه کی؟
سهیلا به جای فرزین جواب داد:
-تا چند هفته دیگه.
-پس از الان خودمونو واسه چند هفته دیگه اماده کنیم.
پوریا گفت:
-چند هفته بعدشم جشن نامزدی منه.
سهیلا گفت:
-تو هنوز دهنت بوی شیر می ده.
-اون که به خاطر لیوانای شیریه که مامان هر شب بهم می ده.
پرند با خنده گفت:
-عجله نکن پسر جان دو نفر از تو بزرگترم تو اون خونه هست.
سهیلا خجالت زده سر به زیر انداخت و فرزین لبخند به لب گفت:
-همین رو بهش بگو.
پرند پیچید.از دور ساختمان سفید اقای سلیم پیدا شد.کوچه پر بود از اتومبیل های مدل بالایی که پشت سرهم ردیف ایستاده بودند.
پوریا گفت:
-اینجارو چه خبره.
فرزین گفت:
-بهتره برگردیم.
پرند جواب داد:
-ما هم دعوتیم مثل بقیه مهمونا.
و پارک کرد.پشت سر او مهریار هم رسید و جای پارکی پیدا کرد و نادره گفت:
-خوبه که وسط هفته اس.
-این پولدارا وسط هفته اخر هفته حالیشون نمی شه.
مهیار گفت:
-پیاده نمی شید تا شب می خواید بشینید در مورد پولدارا و وضع زندگیشون حرف بزنید؟
پیاده شدند پوریا به طرفشان رفت و گفت:
-انتخابم رو می بینید.
ناصر گفت: با این دنگ و فنگ ببین اصلا ادم حسابت می کنه.
مهیار دستی به شانه پوریا زد و گفت: تو فکرش نباش از خداشم باید باشه.
پرندو فرزین و سهیلا هم به جمع انان پیوستند.پرند گفت: بهتره زودتر بریم دیر رسیدیم.
و به راه افتاد.و بقیه هم به دنبال او روان شدند.پوریا پرسید: سرو وضعم مرتبه؟
نادره گفت: به این ماشینا نیگا کن فکر می کنی به پای اینا می رسی؟
پوریا چهره در هم کشید.مهیار گفت: اینم به جای روحیه دادنتونه.پوریا شجاع باش.
پرند در را باز کرد.سالن غرق نور و شادی بود.بوی عطرهای گران قیمت در هوا پیچیده شده بود و همراه باد کولر در فضا جابه جا می شد.
سارا در حالی که در لباس نقره ای بلندی پیچیده شده بود و نیم تاج نقره ای رنگی روی موهایش که انها را در بالای سر جمع کرده بود می درخشید.به طرفشان امد و با خوشحالی گفت: سلام خوش امدید.
کسانی که در نزدیکی در بودند به طرف انها چرخیدند.سارا پرند را در اغوش کشید و گفت: خوبه سفارش کردم زود بیای.
-تولدت مبارک.
از اغوش پرند بیرون امد و گفت: خوشحالم کردید دعوتم رو قبول کردید.
سهیلا گفت: شما لطف کردید ما رو دعوت کردید.تولدتون مبارک.
-ممنون بفرمایید.خواهش می کنم.
همه تولدش را تبریک گفتند.سارا هم تشکر کرد و تعارف کرد به سالن بروند.پرند گفت: کجا باید لباس عوض کنیم؟
سارا به مهیار که کت و شلواری مشکی پوشیده بود و کراواتی قهوه ای رنگ با اشکال مشکی زده بود نگاهی کردو گفت: بهتره برید تو اتاق من.
پیشخدمتی به انها نزدیک شد.سهیلا بسته ها را به دستش داد و تشکر کرد.پوریا در حالی که به ادم های شسته و رفته با موهای روغن زده و هیکل های اتو کشیده نگاه می کرد گفت: فکر کنم از همین حالا کم اوردم.
مهیار به ارامی گفت: شجاع باش.
سارا با دست به پیشخدمتی اشاره کرد.نزدیک شد.سارا گفت: خانما رو به اتاق من راهنمایی کن.
و خطاب به پرند گفت: اگر چیزی خواستی به این بگو واسه ات اماده می کنه.
و رو به مردها ادامه داد: بفرمایید.
ناصر گفت: پوریا فکر کنم جز من و تو همه کت و شلوار پوشیدن.
مهیار گفت: راه بیفتید دیگه.

 




:: موضوعات مرتبط: آغاز دوست داشتن , ,
:: بازدید از این مطلب : 2127
|
امتیاز مطلب : 103
|
تعداد امتیازدهندگان : 35
|
مجموع امتیاز : 35
تاریخ انتشار : 15 آبان 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: